سایز متن /
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابان بلا گویا خبر میآورند
این گلوی کوچک انگاری که راه شیری است
این سواران کهکشان با خود مگر میآورند
تخته خواهد کرد بازار شما را ، شامیان!
این که بی پیراهن و بی بال و پر میآورند
هم عمو میآورند و هم برادر حیرتا!
هم پدر میآورند و هم پسر میآورند
زنبق هفتاد و یک برگم به استقبال تو
خیزران میآورند و تشت زر میآورند[۱]
(سعیدبیابانکی)
[۱] نامه های کوفی، ص۲۱، منتخب از ۸ بیت
.
.
سر تو، بر سر نی، آفتاب داور من
بتاب و سایه کن ای آفتاب بر سر من
تو آفتاب خدا و هلال فاطمهای
بگو چه خوانمت ای نازنین برادر من
گلوی پارۀ تو بود، باورم اما
سر بریده، سَرِ نی، نبود باور من
محاسن تو، که خونین شده است، ارث علی است
کبودی رخ من هست، ارث مادر من
من و تو چون دو سپاهیم در برابر خصم
که نیزه، سنگر تو، محمل است سنگر من[۱]
(غلامرضاسازگار)
[۱] منتخب از ۱۰ بیت
.
بر حربگاه چو ره آن كاروان فتاد
شور نشورو واهمه را در گمان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخمهاى كارى تير و كمان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بى اختيار نعرۀ هذا حُسَين از او
سرزد چنانكه آتش او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بَضْعَة الرسول
رُو در مدينه كرد كه يا اَيُهَّا الرَّسوُل :
اين كشته فتاده به هامون حسين تست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين تست
اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست
اين خشك لب فتاده و ممنوع از فرات
كز خون او زمين شده جيحون حسين تست
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه
خرگاه از اين جهان زده بيرون حسين تست
پس روى در بقيع و به زهرا خطاب كرد
مرغ هوا و ماهى دريا كباب كرد
كاى مونس شكسته دلان حال ما ببين
مارا غريب و بى كس و بى آشنا ببين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطۀ عقوبت اهل جفا ببين
تن هاى كشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاى سروران همه در نيزه ها ببين
آن تن كه بود پرورشش در كنار تو
غلطان به خاك معركۀ كربلا ببين
محتشم کاشانی
—
زينب چو ديد پيكر آن شه به روى خاك
از دل كشيد ناله به صد درد سوزناك
كاى خفته خوش به بستر خون ديده باز كن
احوال ما ببين و سپس خواب ناز كن
اى وارث سرير امامت به پاى خيز
بر كشتگان بى كفن خود نماز كن
طفلان خود به ورطه بحر بلانگر
دستى به دستگيرى ايشان دراز كن
برخيز صبح شام شد اى مير كاروان
ما را سوار بر شتر بى جهاز كن
يا دست ما بگير و از اين دشت پُر هراس
بار دگر روانه به سوى حجاز كن
نیرتبریزی